فرزند زمستان
از سپیدی برف می نویسم ولی نمی دانم چرا تاریک است.
خیلی وقت بود که دست به قلم نبرده بودم. اما حالا با یه شعر برگشتم. این شعر مختص این وبلاگ و تو هیچ جای دیگه هم چاپ نمیشه. سادگی از پشت صداقت پیداست اگر از پنجره شب فکر آغاز کنی. ....................................... سایه ای در پی من نیست چرا؟ میکنم خوب نگاه دو قدم آن سوتر به دو سایه در کنار هم نگاه میکند میکنم هرچه صدا او به آن زوج سیاه باز نگاه میکند او به یاد سایه ای ، که در آن وسعت شب گم می شد، زیر هر تنهایی به تمام سایه های تنها خیره نگاه میکند تا به فریاد نخوانم او را سایه رنگش را به اشک، تباه میکند باز که در پی من می افتد، گاه تند و گاه با اکراه ره طی می کند. سایه از من پرسید: "من که تنها سایه ای میدیدم این چنین غمگینم تو که عاشق بودی، اینچنین می خندی؟" این سوالیست که گهگاه زمن میپرسید. او نمی دانست درد من چیست. در پس چهره شادم، ناگهان گریه شب پنهان است. قلب من ویران و دل من زندان است سایه! تو نمیدانی درد من چیست. با که میگویم سخن؟ سایه ای در پی من نیست چرا؟ میکنم خوب نگاه سایه ای پیدا نیست. سایه در وسعت شب گم شده است... ............................. وقتی داشتم شعرو واسه بلاگ تایپ میکردم، فکر کردم جای من و سایم عوض شده. شاید همین روزا منم توی شلوغی آدما گم بشم. تا بعد که بازم نای نوشتن داشتم.
| Design By : Night Skin |


